خرید بک لینک

سال اول ازدواج، اواخر شهریور، موقع پستهچینی که بود رفتیم رفسنجان، سر زمینهای حاج حسنآقا. خدا بیامرز زنده بود و با همان حالش مراقب اوضاع. هنوز سال دوم دانشگاه بودیم اما هوای آنجا بدجور هواییام کرده بود. جوری که هنوز هوایش را دارم. به یاسمن بارها گفتهام درس را ول کنیم برویم سر زمین. آن باغ دراندشت، خانهای بزرگ. مردم محلی. کارگرهایی که احترامشان کم نمیشود. روستایی ساکت. آن پستههای تر. انبارهای پستهی خنک. جهانی که میتوانی ببینی. دور از این دوزخیان شهری، این دخترکان دلبر خیابانی. جهانی که روی دور تند نیست. وقت اضافه میاوری به جای آنکه کم آوری. با خیال راحت کتاب میخوانی. کتاب مینویسی. میاندیشی. فکرت را پرواز میدهی. آن طبیعت بیکران و آنهمه مکانی که کشف میکنی. هر روز با حلما بازی میکنی. آنهمه زمین، یک تکهاش را بر میداری با دستان خودت یک چیزی میسازی. یک خانهی جدید. شاید یک زمین ورزش. شاید یک استخر، شاید حتی یک مسجد، یکحسینیه، یک مدرسه، یک کارخانه. به زمینها که برسی و به سود دهی، کار و کاسبی را توسعه میبخشی. شبها زیر توری، روی پشت بام میخوابی. صبحها اگر با صدای خروسها بیدار نشوی، گرمای آفتاب بیدارت میکند. شبها، کنار خانواده، حرفها و صحبتها در آن سکوت و صدای جیرجیرکها.
خلاصه کنم، زندگی میکنی! بیدغدغه، راحت، خوش، بیاضطراب، بدون قرص! بدون مریضی. این رویاها همچنان در کلهام هستند و مرا ول نمیکنند. میخواهم بزنم زیر همهچیز. همه را رها کنم. غصهی چه را میخوری حسین؟ غصهی این مردم؟ آنها که دنبال درس و دانشگاه و این بازیها هستند، دنبال یک شغل و یک آب باریکه میگردند. تو دنبال چه میگردی اینجا؟ دنبال چه هستی حسین؟

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کوشکی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:06

صفحه بندی